نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ
عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
اون آدم کوچولو همون روح ماست ، اون بازی این دنیا و اون ربات هم جسم ماست
نه این ربات حقیقت داره نه این بازی ، چیزی که واقعیه همون آدم کوچولو است فقط این ربات رو یه مدتی در اختیار ما میزارند که باهاش توی این بازی کاری رو که دوست داریم، انجام بدیم
موضوع اینجاست که باید با این ربات توی این بازی چیکار کنیم ؟
همه ی آدما هم جواب این سئوال رو میدونند و هم خوب بلدند حرف بزنند ولی چند درصدشون واقعآ کاری رو که باید انجام میدند ؟
ما چقدر از وقت مونو صرف جسممون میکنیم و چقدر رو صرف روحمون ؟ اصلآ این حرف چقدر یاد ما میمونه ؟
اونقدر غرق پیچ و خم این بازی شدیم که اصلآ وقت برای فکر کردن درباره ی این چیزا نداریم
این بازی به وجود اومده تا ما خودشو ببینیم، حسش کنیم، نه اینکه فقط تو دردا و غم هامون ازش کمک بخوایم و بعد دوباره فراموشش کنیم، ما هر طرف نگاه کنیم می تونیم اونو ببینیم فقط باید نگاه کردنو یاد بگیریم
می تونیم تمام این حرفارو فراموش کنیم و مثل همیشه زندگی معمولی مونو پیش بگیریم و همیشه به خدا غر بزنیم که چرا اینو به من نداد یا اینو به من داد و یا می تونیم یه ذره ، فقط یه ذره هر روز به این فکر کنیم که چقدر باید وقت امروزمونو برای روحمون بزاریم تا وقتی که این بازی تموم شد، دست خالی نرفته باشیم، همیشه انتخاب با ماست
بازم حرف های قشنگ، بازم ...
نباید حرف زد، باید...
واقعآ باید چیکار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شب آرامی بود
می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،
زندگی یعنی چه !؟
مادرم سینی چایی در دست ،
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم ، تکه نانی آورد ،
آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد ،
تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،
و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا ، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای ، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب ، قصد خروج
فرق ما ، مدت این آب تنی است
یا که شاید ، روش غوطه وری
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!
زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی ، جمع طپش های دل است
زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند
زندگی ، بازی نافرجامی است ،
که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد
و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،
شعله ی گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی ، درک همین اکنون است
زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد
تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی ، بند لطیفی ست که بر گردن روح افتاده ست
زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند
زندگی ، رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه ،
تا تولد باقی ست
می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان ، باقی است
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم ،
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من ، هر چه که هست
من به اندازه این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست
شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
قدر این خاطره را ، دریابیم.
سهراب سپهری

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز، در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی، که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه «مادر» داشتن
فریدون مشیری
کوچک که بودم پدرم بيمار شد. و تا پايان زندگي بيمار ماند.پدرم تلگرافچي
بود.در طراحي دست داشت.خوش خط بود.تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت
داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه اي خيلي چيزها
مي شد ياد گرفت.
من قالي بافي را ياد گرفتم و چند قاليچه ي کوچک از روي نقشه هاي خود
بافتم . چه عشقي به بنايي داشتم. ديوار را خوب مي چيدم. طاق ضربي را درست
مي زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حيف،دنبال معماري نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا مي رفتم. از پشت بام مي
پريدم پايين. من شر بودم. مادرم پيش بيني مي کرد که من لاغر خواهم
ماند.من هم ماندم. ما بچه هاي يک خانه نقشه هاي شيطاني مي کشيديم.
روز دهم مه 1940 موتور سيکلت عموي بزرگم را دزديديم، و مدتي سواري کرديم.
دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم.از ديوار باغ مردم بالا مي رفتيم و
انجير و انار مي دزديديم.چه کيفي داشت! شب ها در دشت صفي آباد به سينه مي
خزيديم تا به جاليز خيار و خربزه نزديک شويم. تاريکي و اضطراب را ميان
مشت هاي خود مي فشرديم. تمرين خوبي بود.هنوز دستم نزديک ميوه دچار
اضطرابي آشنا مي شود.
خانه ما همسايه صحرا بود. تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و
عموهايم شکارچي بودند. همراه آنها به شکار مي رفتم.
بزرگتر که شدم عموي کوچکم تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده اي که
زدم يک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پيش از
سپيده دم به صحرا مي کشيد و هواي صبح را ميان فکرهايم مي نشاند. در شکار
بود که ارگانيزم طبيعت را بي پرده ديدم. به پوست درخت دست کشيدم. در آب
روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم!
اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهکار بودم. هواي تاريک و
روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.
من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به
مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا
چند متر به خدا نزديکتر باشيد!"
مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من کرد. و من سال ها مذهبي ماندم ، بي
آن که خدايي داشته باشم!
از کتاب هنوز در سفرم ....
سهراب سپهري
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ء یک زنجیر
نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش
اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح
سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید
به دهان
مرگ در حنجره سرخ _ گلو می
خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک
است
مرگ گاهی ریحان می چیند
...گاه در سایه نشسته است
به ما می نگرد. و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ
است
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
گاهي دلم مي گيرد
از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم
فريبت مي دهند
دلم ميگيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند
...و نوري كه تاريكي ميدهد
ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند
دلم مي گيرد
از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد
و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند
از دوستي كه برايت هديه دوبال براي پريدن مي آورد
و بعد
پرواز را با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند
دلم مي گيرد از چشم اميد داشتنم به اين همه هيچ
گاهي حتي
از خودم هم دلم ميگيرد
از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس، آنها مرا قویتر میکنند.
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا
بزرگتر میکنند.
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که
هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی
را نشان میدهند.
(کورش کبیر)
بیدار شوید از خوابی که مارا در آن فــــــــــــــــــــــــــــرو برده اند
زندگی آسان است با چشمان بسته و عدم ادراک هر آنچه می بینید
و این چیزی است که آنها نمی خواهند
زمان جنگ نور علیه تاریکی نزدیک است و آنها خوب می دانند
پس بیدار شوید...
آنها هر آنچه را که می خوانید ، می شنوید و می بینید را کنترل می کنند
آنها می خواهند که شما یک برده بمانید تا شما را همچنان کنترل کنند
آنها دجال پرست هستند و این زمان در حال رسیدن به نهایت قدرت خود هستند
آنها قدرتمندان و ثروتمندان جهان هستند
آنها مارا درون یک بازی ساخته خودشان قرار داده اند
در سال 2020 یا 2023 خواهید دید که تمام قدرت خود را در اسرائیل متمرکز خواهند کرد
آنها بیشتر انرژی خود را از مراسم های شیطانی درون ساختمان های هرمی شکل و همچنین از طریق بردگی برای جن ها و شیطان به دست می آورند
آیا قدرت درک حقیقت را دارید ؟
بیــــــــــــدار شوید...
وسیع باش
و تنها
و سر به زیر
و سخت
__,_.._,___ ملاصدرا می گوید
خداوند بینهایت است و
لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید،
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
و به قدر ایمان تو کارگشا
میشود،
و به قدر نخ پیر زنان
دوزنده باریک میشود،
و به قدر دل امیدواران گرم
میشود...
پــدر میشود یتیمان را و
مادر.
برادر میشود محتاجان
برادری را.
همسر میشود بی همسر
ماندگان را.
طفل میشود عقیمان را.
امید میشود ناامیدان را.
راه میشود گمگشتگان را.
نور میشود در تاریکی
ماندگان را.
شمشیر میشود رزمندگان را.
عصا میشود پیران را.
عشق میشود محتاجانِ به
عشق را...
خداوند همه چیز میشود همه
کس را.
به شرط اعتقاد؛ به شرط
پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهیز از معامله با
ابلیس.
بشویید قلبهایتان را از
هر احساس ناروا!
و مغزهایتان را از هر
اندیشه خلاف،
و زبانهایتان را از هر
گفتار ِناپاک،
و دستهایتان را از هر
آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،
ناراستیها، نامردمیها!
چنین کنید تا ببینید که
خداوند، چگونه بر سفرهی شما، با کاسهیی خوراک و تکهای نان مینشیند و بر بند
تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و "در کوچههای خلوت
شب با شما آواز میخواند"
مگر از زندگی چه میخواهید،
که در خدایی خدا یافت نمیشود،
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود،
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
قلبهایتان را از حقارت
کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید.
زیرا که عشق چون عقاب است.
بالا میپرد و دور...
بی اعتنا به حقیران ِ در
روح..
کینه چون لاشخور و کرکس
است.
کوتاه میپرد و سنگین. جز
مردار به هیچ چیز نمیاندیشد.
بـرای عاشق، ناب ترین، شور
است و زندگی و نشاط.
برای لاشخور،خوبترین،جسدی
ست متلاشی ...
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای ست بیکران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق ، نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گُل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن .....نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد
-----------------------
قیصر امین پور
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از
روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.
----------------------------------------------------
----------------------------------------------------
و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
-----------------------------------------------------------
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .
-----------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش
-----------------------------------------------------------
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟
-----------------------------------------------------------
انسان به ميزاني که به مرحله انسان بودن نزديکتر مي شود احساس تنهايي بيشتري ميکند.احساس تنهايي و احساس عشق در يک روح به ميزاني که اين روح رشد ميکند قويتر و شديدترو رنج آورتر ميشود .درد انسان? درد انسان متعالي? تنهايي و ... عشق است .
----------------------------------------------------------
می خواستم زندگی کنم, راهم را بستند
ستایش کردم,گفتند خرافات است
عاشق شدم, گفتند دروغ است
گریستم,گفتند بهانه است
خندیدم,گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید, می خواهم پیاده شوم!!!
--------------------------------------------------------
: به کسی که دوستش داری بیاموز که عشق از دوست داشتن برتر است وبه کسی که دوست تر میداری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر است.

![]()
می تونیم هر چیزی رو که بخواهیم داشته باشیم،مهم نیست چقدر بزرگ باشه.
این آدما هستند که محدودیت ایجاد می کنند وگر نه تو طبیعت هیچ محدودیتی وجود نداره.
جاذبه 
===> ذهن <===

احساس خوب + فکر خوب
هدف
دقیقأ اون چیزی که احساس می کنید در حال اتفاق افتادن، و نه چیزی که بهش فکر می کنید.
نخستین قدم را با ایمان بردارید نیازی نیست که تمام راه پله را ببینید کافیست که نخستین قدم را بردارید.
باید تخته سیاه زندگی تان را با آنچه می خواهید پر کنید.
تنها کاری که در این لحظه باید بکنید این است که احساس خوبی داشته باشید.
هر آنچه از نیروی درون خود بیشتر استفاده کنید ، نیروی بیشتری را به سوی خود جذب خواهید کرد.
زمان در بر گرفتن شکوهتان همین حالاست.
هر آنچیزی که ما هستیم،نتیجه ی افکاریست که ما داشته ایم. پس شما این که الآن هستید ، نیستید بلکه قبلا بودید !
1.تهیه ی فهرستی از چیزهایی که داریم
2.شکر گذاری
3.تابلوی تجسم
تصور کردن =====> باید احساس خوبی داشته باشیم.
بزرگترین و نیرومندترین چیزی که خدا آفریده ، خود ما هستیم.
هر آنچیزی را که ذهن انسان بتواند درک کند، می تواند به دست بیاورد.
چیزی که در زندگی خیلی مهمه ، تخیل داشتنه .آدما با تخیل داشتن به چیزای باورنکردنی می رسن، باور کن!
ما در عصر شکوهمندی زندگی می کنیم. وقتی اندیشه های محدود کننده را کنار بگذاریم ، شکوه و جلال راستین انسانیت را تجربه می کنیم.
کاری را که دوست دارید انجام بدهید. اگر نمی دانید چه عاملی شادی و نشاط را نصیبتان می کند ، از خود بپرسید : شادی من در چیست ؟
وقتی به این شادی متعهد می شوید ، شادی و نشاط بیشتری را به خود جذب می کنید ، زیرا از خود شادی و نشاط به اطراف می پراکنید.
حالا که دانش راز را فرا گرفته اید ، اینکه چه کار می کنید بستگی به خودتان دارد. هر انتخابی که بکنید ، درست است. قدرت تمامأ در اختیار شماست.
چه فکر کنید که می توانید و یا نمی توانید ، در هر دو صورت حق با شماست.
چیزی وجود نداره که نتونیم انجام بدیم.
FEEL GOOD ![]()
دو ديدگاه مختلف در تعريف زمان وجود دارد ديدگاه اول بيان میکند که زمان قسمتی از ساختار های اساسی جهان است ، بعدی است که اتفاقات پشت سر هم در آن رخ میدهند. همچنين اين ديدگاه بيان میکند که زمان قابل اندازه گيری است. اين يک نوع ديدگاه واقع گرايانه است که آیزاک نیوتن بيان میکند و از اين رو گاهی با نام زمان نيوتونی شناخته میشود.
در مقابل، ديدگاه ديگری چنين بيان میکند که زمان قسمتی از ساختار های ذهنی انسان است (همراه فضا و عدد) آن چنان که ما در ذهن خود سلسله اتفاقات را دنبال می کنيم همچنين در ذهن خود برای طول آن اتفاقات کميت هايی را از قبيل ثانيه و دقيقه تعريف می کنيم. تعريف دوم به هيچ هويت مستقلی برای زمان اشاره نمیکند که اتفاقات درون آن رخ دهد. اين ديدگاه حاصل کار گات فرايد لايب نیتز و امانوئل کانت می باشد که زمان را قابل اندازهگيری نمیداند و میگويد تمام اندازهها در سيستم ذهنی بشر رخ میدهد.
به طور کلی در فيزيک زمان و فضا به عنوان کميت های بنيادی محسوب میشوند و امکان بيان تعريفی دقيق برای آنها در غالب ديگر کميت ها نیست به اين خاطر که بقيه کميتها از قبيل سرعت ، نيرو و انرژی همگی به وسيله اين دو کميت تعريف شدهاند.
مایگاه یکم
علم فیزیولوژیکی فعالیتهای بدن انسانی
مایگاه دوم
انشاء علوم انسانی
مایگاه سوم
روانشناسی تکنولوژی
مایگاه چهارم
انشاء پزشکی
مایگاه پنجم
فلسفهگرائی یا نگرش تفکرآمیز
مایگاه ششم
روح روان
مایگاه هفتم
جهان مجهولات: فراتر از خویشتن